X
تبلیغات
::..::علیرضا افتخاری::..::
راز گل و صدای جاویدان استاد علیرضا افتخاری
 

  دوست گرامیمان جناب امیر حسین خان امیری گزارشی از کنسرت جناب افتخاری در وبلاگ خود مرقوم فرموده ام که بدون دستکاری تقدیم شما می کنم.

http://avayeaeftekhari.blogfa.com/


   سلام به همه ی عاشقان و دوستداران «آقای آواز ایرانی»...

     سرانجام چشم انتظاری این بنده و همه ی هواخواهان استاد علیرضا افتخاری به سر رسید و آمد آن شب خاطره ساز... . جای دوستانی که نتوانستند بیایند بسیار خالی بود.

     از سال ها پیش که خاطرخواه صدای آسمانی علیرضا خان افتخاری شدم، با خود عهد کردم که تا زمانی که خداوند توفیق حضور در کنسرت استاد افتخاری را به بنده ندهد، در هیچ کنسرتی حاضر نشوم و چنین هم شد، به گونه یی که حتی در سال 91 که جناب «بهرام حصیری» نازنین پس از سال ها در تالار وحدت کنسرت دادند، پا روی دل گذاشتم و بر خلاف خواست قلبی ام در کنسرت ایشان حاضر نشدم.

     به هر روی «روز هجران و شب فرقت یار آخر شد» و آنچه در ادامه تقدیم عزیزان می گردد، گزارش گونه یی است از کنسرت با شکوه حضرت استاد علیرضا خان افتخاری به همراه گروه «همایون» به سرپرستی هنرمند ارجمند، جناب «حسین پرنیا» و به تهیه کنندگی جناب «صدرالدین حسین خانی» (مدیر مؤسسه ی ایران گام)، که در شامگاه پنج شنبه، 22 اسفند ماه 1392 در مرکز همایش های برج میلاد برگزار گردید.

     * از اینکه با دیرکردی یک هفته یی گزارش را تقدیم می کنم، بسیار شرمنده ام؛ گرفتاری های زندگی روزمره مانع از جمعیت خاطر بود. به هر روی امیدوارم این نانِ سرد شده بیات نشده باشد!... .

     بنده برای سیانس دوم که از ساعت 21:30 آغاز می شد بلیط گرفته بودم، اما آن قدر اشتیاق و اضطراب داشتم که حدود دو ساعت زودتر از خانه راه افتادم. آن شب هم دست بر قضا خیابان ها و بزرگراه های منتهی به برج میلاد به نسبت خلوت بود، به همین سبب بسیار زودتر از آنچه فکر می کردم رسیدم، حدود ساعت 20:20. در راه هر چه به میعادگاه نزدیک تر می شدم، آشوب درونم هم بیشتر می شد و هیجانم افزونتر. به همراه گروهی دیگر از علاقمندان این کنسرت با آسانسور به طبقه ی ششم رفتیم و پس از چند لحظه به سوی ورودی مرکز همایش ها راه افتادم. درها بسته بود و کسی را راه نمی دادند، چراکه منتظر بودند تا سیانس نخست کنسرت به پایان برسد و مردم بیرون بیایند. دقایقی دیگر جمعیت انبوهی از سالن اجرا بیرون آمدند؛ تک تک یا در گروه های چند نفره. بیش از هر چیز لبخندِ روی لب و ذوق زدگیِ دیدگانشان بود که به چشم می آمد. در نگاه نخست باور نمی کردم که این سیل مردم، همه برای کنسرت باشند، اما همه ی آن ها، از هر قشری، زن و مرد و پیر و جوان برای کنسرت آمده بودند؛ کنسرت استاد علیرضا افتخاری.

     از روی کنجکاوی و اشتیاق با جمعیت همراه می شوم و باز به کنار آسانسور بر می گردم. چند خانم دارند درباره ی قطعه های اجرا شده صحبت می کنند و کمی آن سوتر دختر خانمی که منتظر آسانسور است، دارد آرام قطعه ی «بازگشته» را زمزمه می کند. دوباره به سوی تالار باز می گردم. مردمِ تماشاچیِ سیانس نخست همچنان دارند از سالن بیرون می آیند. در راه «بهزاد خداویسی» (بازیگر تلویزیون) را می بینم؛ او هم از تماشاگران سیانس نخست بوده است. القصه حدود بیست و پنج دقیقه یی طول می کشد تا اجازه ی ورود به لابیِ تالار داده می شود. به دست هر کس که نگاه می کنم بلیط هایی را می بینم که در گوشه ی سمت چپ پایین آن عکس استاد نقش بسته؛ بیش از هر زمان دیگر با جمعیت انبوهِ دور و برم احساس نزدیکی و آشنایی دارم؛ گویی همه ی ایشان را می شناسم. عجیب تر آنکه آدمِ دیرجوشی چون من به هیچ روی در بین این مردم خود را غریب نمی بیند و غریبی نمی کند. پیرمردی که کنارم ایستاده، می پرسد که آیا برای بالکن آسانسور هست؟ که پاسخ این بنده «نمی دانم» است و یک لبخند!

     پس از بررسی بلیط ها با مردم وارد سالن می شویم. در تالار، بر روی نمایشگرها «آنونس یک فیلم سینمایی در حال پخش است و مردم هم با راهنمایی راهنمایانِ تالار به سوی صندلی هایشان هدایت می شوند. بر روی صندلی می نشینم. صندلی نوازنده ها بر روی سن خودنمایی می کند؛ صندلی خواننده هم کنار دست صندلی جناب پرنیا به چشم می خورد. روی تابلوهای الکترونیکی روی سن این جمله نقش بسته است: «ایران گام؛ یک عمر زندگی را با موسیقی پیوند دادیم...». هر لحظه از تعداد صندلی های خالی کاسته می شود. پس از چند دقیقه کلیپی از عکس و آهنگ خوانندگان گوناگون پخش می گردد؛ از علیرضا عصار و علیزاده گرفته تا قربانی و شهرام ناظری. آهنگ و تصویر هر خواننده یی که پخش می شود، تعدادی از حاضران برای وی دست می زنند. در آخر ناگهان تصویر و صدای علیرضا خان افتخاری پخش می شود که به یکباره همه ی سالن با اشتیاقی بی مانند برای استاد دست می زنند و سوت می کشند. پس از این فضای هیجان انگیز بار دیگر «انتظار» است که بر سالنی که حالا دیگر پُر گشته حکم می راند. هر از گاهی از گوشه یی صدای کف زدن های پراکنده به گوش می رسد که حکایت از بی صبری برای دیدن خواننده ی خاطره ساز دارد. در ردیف جلو جناب «علیرضا اخلاقی»، شاعر گرامی که یکی از قطعه های این کنسرت و آلبوم تازه ی استاد از شعرهای ایشان است حضور دارند و جناب «سید یوسف مناجاتی» (تهیه کننده ی برنامه های ضیافت و کاروان و با کاروان شعر و موسیقی) را هم به نظر لحظه یی دیدم. در این بین در سوی چپ تالار، «سجادی» (مجری برنامه ی «دستان» شبکه ی آموزش) را می بینم که با وجود دعوت آقای حسین خانی برای نشستن بر روی صندلی های ردیف نخست، ترجیح می دهد در میانه های تالار بنشیند؛ حضور این شخص، با آن سابقه ی «گویا و روشن» نسبت به استاد افتخاری، در کنسرت ایشان برایم معما شده بود! بگذریم... .

     عاقبت پس از گذشت لحظه هایی، گروه با تشویق فراوان حاضران به روی صحنه می آیند و در آخرِ همه استاد افتخاری وارد می شوند که با دیدن ایشان صدای تشویق ها افزون تر از پیش می گردد؛ جمعیت سر از پا نمی شناسد... . برق اشتیاق را به آسانی می توان در نگاه درد کشیده ی مرد آواز دید. گروه سر جای خویش می نشینند؛ ناگهان دختر خانم جوانی با یک سبد گل زیبا به روی سن می آیند و دست در گردن استاد افتخاری انداخته، گل را تقدیم پدر می کنند؛ استاد هم که غافلگیر شده اند، پدرانه محبت دخترشان، خانم دکتر «الهام افتخاری»، را پاسخ می دهند و مردم به گرمی پدر و دختر هنرمند را تشویق می کنند.

     در ادامه استاد از متصدی سن می خواهند که صندلی و میکروفون ایشان را جلو بیاورند تا ایشان ایستاده اجرا کنند. سپس به حاضران خیر مقدم می گویند و از حمایت ایشان سپاسگزاری می کنند و می گویند: «... اگر حمایت شما نباشد، بنده ی حقیر که کسی نیستم... بعد از سال ها جناب آقای حسین خانی، دوست عزیزم... از بنده خواستند که کنسرت بگذارم، بنده دنبال کنسرت نبودم ولی چشم، امتثال امر می کنم و میام روی استیج و بالاخره یه جوری، ناله می کنم...». مردم پی در پی با تشویق خود به سخنان فروتنانه ی استاد واکنش نشان می دهند. پس از این، استاد برنامه را معرفی می کنند که تشکیل شده از شعرهایی از روان شادان «اخوان ثالث»، «نیما» و «شاملو». علیرضا خان افتخاری این شاعران را با پیشوند «حضرت» یاد می کنند و مردم نیز تشویق. در بخش دیگر نیز قرار است قطعه هایی از آلبوم خاطره انگیز «یاد استاد» اجرا شود.

     نخستین قطعه بر روی شعری است از اخوان؛ «باغ بی برگی» (آسمانش را گرفته تنگ در آغوش...). یک اجرای بسیار سنگین و شکوهمند بر روی شعری اینچنین سخته و دشوار، آن هم در کنسرت زنده؛ آن هم کنسرتی که پس از سال ها خواننده را چشم در چشم عاشقانش کرده. به واقع کار هر کسی نیست، «مرد» می خواهد این معرکه. اما استادِ ما باز هم نشان داد که مرد این میدان است. «آقای آواز ایرانی» بسیار آرام و پر صلابت این شعر را خواند و بر دل ها نشاند که تشویق بسیار گرم مردم را در پی دارد.

     دومین قطعه، «آتش کاروان» است. استاد پیش از اجرای هر قطعه چند لحظه درباره ی آن توضیح می دهند و آن را معرفی می کند؛ یادی می شود از استاد روانشاد «علی تجویدی». پیش از آغاز برخی قطعه ها، با اشاره ی جناب پرنیا یکی از نوازندگان در آغاز «سُلو» می زند و سپس اورتور آهنگ نواخته می شود که در آغاز این قطعه، تکنوازی ویلون اجرا می شود. تنظیم جناب پرنیا برای آتش کاروان، تنظیمی است که اندکی با اجرای آلبومی تفاوت دارد و ملاحتی ویژه ی کنسرت چاشنی آن شده است. استاد بسیار روان این قطعه را اجرا می کنند و همان دو بیتِ حافظ («کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش...») نیز به شکل آواز در میانه ی تصنیف خوانده می شود و آنچه در پایانِ این قطعه شنیده می شود، صدای کف زدن و سوت تماشاگرانِ خاطره باز است.

     پیش از آغاز سومین قطعه، استاد به هنگام معرفی شاعر آن، به جناب «علیرضا اخلاقی» که در ردیف جلو نشسته اند، ادای احترام می کنند و سپس بیت های آغازین آن را با صدای گرم خود دکلمه می کنند: «اهل دردم، می شناسم درد را / دیده ام شب گریه های مرد را // دوره گرد کوچه های بی کسی / من چه سازم این دل شبگرد را...». آن گاه پس از نوازندگی نوازندگان تار و بربط و کمانچه، اورتور زیبا و «پرُ درد» این قطعه آغاز می شود و استاد هم با صدایی «دردآلود» این تصنیف زیبا را اجرا می کنند؛ هنوز قطعه به پایان نرسیده که چشمانم تر شده است... . از واکنش مردم می توان دریافت که چه قدر از این قطعه خوششان آمده است. از شب کنسرت به این سوی بیت های آغازین این قطعه همدم تنهایی ام شده و بسیار زمزمه اش می کنم، به یاد آن شب.

     خواننده ی نازنین قطعه ی بعدی را این گونه معرفی می کند: «جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم / سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم...». هنوز مصراع نخست از دهان استاد به تمامی بیرون نیامده که صدای کف زدن ها و سوت کشیدن های حاضران بر می خیزد؛ مردم به شدت این تصنیف شاهکار از آلبوم «به دنبال دل» را دوست دارند. مردی که پشت سرم نشسته است با ذوق زدگی کودکانه یی خطاب به کنار دستی اش می گوید که «این خیلی قشنگه...». با تکنوازی ویلون «سنگ خارا» آغاز می شود. تنظیم این قطعه هم با تنظیم آلبومی آن تفاوت های بارزی دارد. اصلش در همه جای این کنسرت دوری از تکرار نمود ویژه یی دارد. اجرای استاد بسیار حرفه یی و استوار است. مردم بسیار تشویق می کنند، بسیار... . نکته ی جالب، اظهار فروتنی و ادای احترامِ فراوان استاد است نسبت به تشویق مردمش، که پس از پایان هر قطعه و حتی معرفی های آغاز قطعه ها صورت می گیرد و صحنه های پر شور و حالی از رد و بدل شدن عاطفه میان هنرمند و هوادارانش را به رخ تالار می کشد.

     با دکلمه ی بیت های آغازین تصنیف «بی بی جون» از سوی استاد و سپس تکنوازی تار و در ادامه دونوازی آن با تنبک، اورتور زیبای این قطعه با شعر «احمد شاملو» آغاز می شود و هنرنمایی ویلون ها و کمانچه ها در این اورتور دیدنی و شنیدنی است؛ آنگاه حریر صدای علیرضا خان افتخاری طنین انداز می شود که می خواند: «بی بی جون قصه بگو / قصه ی گذشته ها / قصه ی دیو سیاه / لب دریا پریا / بگو از اتل متل / قصه ی حسن کچل...». بم خوانی زیبا و نحوه ی خوانش استاد در ادای احساس نهفته در تک تک واژه ها به شدت در خدمت روح شعر است و شنونده را به سفر در دنیای رؤیاییِ دریغ بر گذشته می برد و به زیرکی دست می گذارد روی رگ احساس وی. آقای آواز ایرانی بخش پایانی این تصنیف را اما دیگر در اوج می خواند؛ اوجی بسیار زیبا و تکان دهنده و باز هم در خدمت روح شعر. مردم از این قطعه بسیار استقبال می کنند و این را می توان از تشویق پر احساسشان دریافت.

     «قاصد تلخ»؛ قطعه ی بعدی است که به یاد روانشاد استاد «پرویز مشکاتیان» ساخته و خوانده شده است؛ این را علیرضا خان افتخاری به حاضران می گویند و مژده می دهند که این کار و قطعه های دیگری که با شعرهای اخوان و شاملو و نیما و ... است، ان شاءالله به زودی در قالب آلبوم «پادشاه فصل ها» پیشکش علاقه مندان خواهد شد. سپس از جناب پرنیا می خواهند که درباره ی این اثر توضیح دهند؛ و آهنگساز این اثر این گونه گفت از پرویز مشکاتیان: «زمانی که پرویز مشکاتیان در قید حیات بود، گاهی به او سر می‌زدم. روزی برای دیدن او به خانه ‌اش رفتم. روزی سرد و دلگیر و تلخ بود. مشکاتیان تنها در خانه نشته بود و فکر می کرد، چون پرویز مشکاتیان بیشتر از اینکه موسیقی را اجرا کند، موسیقی را فکر می کرد. وقتی از آنجا بیرون آمدم‌‌ همان روز این شعر را با خودم زمزمه می‌کردم که «قاصد تلخ به جا مانده از روز و شبم / می زند در، می نشیند به بَرم / خاطرات همه تلخ، رفته های همه شور...». برای این شعر آهنگی نوشتم و امشب آن را با اجرایش به پرویز مشکاتیان تقدیم می‌کنیم. مشکاتیان هنرمندی بود که از سوی خودِ هنر به انزوا کشیده شد...». با تکنوازی سنتور حسین پرنیا که به شدت یادآوار نوازندگی های استاد مشکاتیانِ جنت مکان است، تصنیف قاصد تلخ آغاز می شود و علیرضا خان افتخاری هم با صدای خود جادو می کند تا به تمامی ادای احترام کند به «یار سفر کرده». گمان می کنم که این تصنیف خواننده را برده باشد به حدود هفده، هجده سال پیش که در کنسرت های خود، کنار دست مشکاتیان نشسته بود و می خواند «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود...». جایی در میانه ی این تصنیف استاد می خواند: «میان همه، اما غریب / وه چه سخت می گذرد روزگار فریب...»؛ این جمله ها انگار همه زبان حال روزگار تلخ کنج تنهایی مشکاتیان بزرگ است که گروهِ حسین پرنیا آن را می نوازد و علیرضا افتخاری آن را می خواند. در حال، دل تنگم برای پرویز مشکاتیان می گیرد؛ جایش بسیار خالی است... . حال و هوای این قطعه و حتی تکرار جمله ها توسط گروه، فراوان حال و هوای آهنگ های پرویز مشکاتیان را فرا یاد می آورد. مردمِ اهل خاطره هم به شایستگی از اجرای این تصنیف تقدیر به عمل می آورند و می دانم که مشکاتیان اکنون شاد است. جای دوری نمی رود اگر همین حالا برای شادی روح استاد پرویز مشکاتیان و نیز استاد علی تجویدی فاتحه یی بخوانیم... .

     نوبت به آواز می رسد؛ آن هم چه آوازی! «شاه آواز»... . استاد افتخاری درباره ی این دو آواز این گونه توضیح می دهند: «سبک و اسالیب این دو آواز در شعر نو شاید کمتر اتفاق افتاده باشه. شاید مأنوس نباشید با این آواز اما با یک مقدار اغماض شاید مورد قبول واقع بشه». مردم باز هم خواننده ی محبوبشان را تشویق می کنند. شعر آواز نخست از مهدی اخوان ثالث است: «ما چون دو دریچه روبروی هم...» که با همراهی سنتور حسین پرنیا در فضایی به شدت احساسی و با لحنی محکم همراه با فراز و فرودهای مناسبِ صدای آوازخوان بزرگ اجرا می شود. استاد برای اجرای آواز میکروفن را به دست می گیرند و در حال حرکت بر روی سن این آواز زیبا را اجرا می کنند. پس از این آواز گروه شروع به نواختن چهار مضراب می کنند که قطعه ی گوش نوازی را به نوا می رسانند. با پایان این چهار مضراب مردم گروه را تشویق می کنند که ناگهان در میانه ی تشویق ها «آقای آواز» از صمیم جان فریاد بر می آورد: «ری را، ری را، ری را... ری را...». به یک باره سکوت است که تالار را فرا می گیرد و آنچه تنها به گوش می رسد، آواز شاهکار مردی است که همه ی توان خویش را به کار گرفته تا طرحی نو درافکند در آواز ایرانی. باید این آواز را شنید! واژه های این سیاهه را یارای وصف آن نیست که در باره ی این آواز شرح دهد؛ آوازی که آمیزه ییست از لحن حماسی و پر طنین و البته سرشار از احساسِ علیرضا افتخاری و شعر سَخته و استوار نیما که سرشار است از روح سبز و نیز خشن جنگل. استاد با اوج خواندن ها و فرود آمدن های پیاپی و نیز تکیه هایی بسیار محکم بر روی هجاها، روح شعر را زندگی بخشیده اند و شعر را هرچه بیشتر برای شنونده به تصویر کشیده اند؛ و به یاد داشته باشیم که این همه هنر نه در «تصنیفی» با شعری در وزن عروضی، که در «آوازی» با شعر نیمایی عیان شده است... . به هر روی بیان این کمترین از وصف آن قاصر و عاجز است و تنها می تواند دوستان عزیز را وعده دهد به آلبوم «پادشاه فصل ها» تا این آواز را در آنجا گوش دهند و خود تجربه کنند این معجون روح افزا را. در این آواز که طولانی تر از آواز نخست است، افزون بر جناب پرنیا، استاد «محمد دلنوازی» هم با نوای بربط خویش علیرضا خان افتخاری همراهی کردند.

     اما بخش پایانی این کنسرت فراموش ناشدنی را دو تصنیف خاطره انگیز رقم زده است؛ «تنها منشین» و «بازگشته» که هر دو به آهنگسازی استاد علی تجویدی است و از مجموعه ی «یاد استاد». نخست «تنها منشین» اجرا می شود که استاد با اشاره ی خود از مردم می خواهند که با کف زدن ها و نیز زمزمه کردن، ایشان را همراهی کنند؛ شوری در سالن بر پا می گردد. حاضران همراه با استاد زمزه می کنند: «آمد، آمد با دلجویی / گفتا با من تنها منشین / برخیز و ببین گل های خندان صحرایی را...». در بخشی از این اجرا ناگهان استاد بیتی را آواز می خوانند که غافلگیری گروه را در پی دارد و هنگامی که این تصنیف با تشویق بی اندازه ی مردم به پایان می رسد، استاد رو به جناب پرنیا می کنند و با ذوق و شوقی ویژه می گویند که «من خواننده ی عاشقی هستم و این حضور و اشتیاق مردم مرا از خود بی خود کرده که این آواز ناگهانی هم به سبب عشقی است که مردم به من داده اند و از استاد پرنیا می خواهم که اغماض کنند...». این سخنان عاشقانه تشویق عاشقانه ی حاضران را در پی دارد و سپس نوبت به تصنیف آخر می رسد؛ «امید جانم ز سفر باز آمد...». سالن نیز خواننده ی محبوبشان را در خواندن این قطعه همراهی می کنند. فضایی به شدت صمیمانه و پر از عشق در تالار موج می زند. استاد در میانه ی تصنیف، بیت «آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست خدایا به سلامت دارش» را به زیبایی آواز می خوانند و آواز را با تحریرهایی زیبا به تصنیف پیوند می زنند که این تحریرهای استاد کف زدن ها و سوت کشیدن های هواداران را به همراه دارد.

     تصنیف به پایان می رسد و مردم در برابر هنرمندان گروه و خواننده ی خاطره سازشان به پا می خیزند و پی در پی و بی امان ایشان را تشویق می کنند. هنرمندان نیز به جلو سن می آیند و در برابر مردم ادای احترام می کنند. علیرضا خان افتخاری در میانه ی گروه و کنار جنابان پرنیا و حسین خانی ایستاده اند و با اشتیاق فراوان به ابراز احساسات هواداران خویش پاسخ می دهند. پسر جوانی که در ردیف های جلو سالن است «استاد... استاد...» گویان هنرمند محبوب خویش را تشویق می کند. مرد جوان دیگری که چند ردیف پشت سر بنده ایستاده است فریاد می کشد: «استاد صیاد را بخوان...». ناگهان شور صیاد تالار را فرا می گیرد و از گوشه و کنار «صیاد» است که از زبان زن و مرد به گوش می رسد. گروه در میان تشویق و اشتیاق فراوان مردم به سر جای خویش باز می گردند تا قطعه یی را به عنوان «بیز» اجرا کنند. استاد افتخاری بیت نخست تصنیف صیاد را به آواز می خوانند و سپس بار دیگر قطعه ی «بازگشته» اجرا می گردد. اما این بار «آقای آواز» بیتی تازه را در میانه ی تصنیف، به شکل آواز می خوانند: «جانا به غریبستان چندین به چه می مانی / باز آی از آن غربت، تا چند پریشانی...». تصنیف که به پایان می رسد مردم سر از پا نمی شناسند در تشویق گروه و خواننده؛ از آن سوی خواننده ی پر احساس نیز سراپا اشتیاق و عشق است نسبت به مردمش و پی در پی با ذوق و شوقی صافی برای هوادارانش دست تکان می دهد. یکی از هواداران استاد که پسری است جوان جلو سن می آید و دست گل زیبایی را تقدیم به استاد افتخاری می کند. استاد هم خم می شوند و دسته گل را می بوسند و با اشتیاقی که کمتر می توان آن را این چنین در هنرمندان یافت، گل های آن را به سوی هواخواهان خود پرتاب می کنند و مردم همچنان ایستاده برای خواننده ی خویش دست می زنند. گروه با مردم خداحافظی می کنند و یکی یکی از گوشه ی سن بیرون می روند؛ اما «علیرضای افتخاری» گویی دلش رضا نمی دهد که از مردمش خداحافظی کند، تا آخرین لحظه که دارد از روی سن خارج می شود رو به مردم دارد و برای ایشان دست تکان می دهد. آقای میانسالی کنارم ایستاده و در حالی که به ابراز احساسات خواننده می نگرد، زیر لب می گوید: « این مرد واقعاً با احساس و عاشق است...».

     کنسرت به پایان می رسد و مردم با لبخندی از ته دل از تالار بیرون می روند. در دل خدا را شکر می کنم که علیرضا خان افتخاری را داریم... .

     *در پایان بخش کوتاهی از این کنسرت سراسر خاطره و اشتیاق پیشکش دیدگان نازنین شما عزیزان می گردد. البته این را هم عرض کنم که کیفیت تصویر به تأسف پایین است، اما در هر صورت کاچی به از هیچی است! امیدوارم به بزرگواری خود ببخشید... .

یا علی (ع)

دانلود بخشی از کنسرت استاد علیرضا افتخاری (برج میلاد، اسفند 92)    

 

|+| نوشته شده توسط سروش در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392  |
 خانه ی دوست کجاست علیرضا افتخاری
خانه ی دوست کجاست اثر فاخریست

|+| نوشته شده توسط سروش در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392  |
 
 
بالا